غريبانه
ميشود رفت به شهري
كه آن شهر تو نيست
هيج كس
از رد غريبانه
آن شهر عبورش نگذشت
ميشود
رفتن بايد رفت
تا كجا ؟
آبادي تا به شهري كه گل پرپر آن
نام تورا بر خود دارد
تا كه شايد گل آن شهر به نام تو پرپر شده بود
تا به شبهاي سياه
من به اسم تو سحر را صبح خواهم كرد هر روز
ميدانم بايد ماند بيدار هر وقت
بيدار ماند
حتي اكر كابوس شبها به خوابم بختك شود
بيدار ميمانم براي ديدنت
شايد يك روز
از اين كوجه كه هيجوفت نگذشتي
جشم به راه ميمانم
براي جشمي كه اشك رامي شناسد
در جنس چشم خيس من
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14:44  توسط آرمان تیمور
|
بهار
بهار در خواب پاييز
هميشه زنده است
جوشان چشمه هايش
سبز گلهايش
نرم نرمك رقص پاي بهار
بوي ياس ميرسد از دستش
من به پلي محتاجم
براي عبور
دستهاي نيازم را
براي تو مي آويزم
در ريسماني كه در هوا وصل است
بر ستوني از ابر مي پيجم
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 12:50  توسط آرمان تیمور
|
بهشت
اگر بباري. به زير چتر نخواهم رفت
به زير باران تو خيس خيس
ببار اگر ابري هم پيچيده در خود نباشد ببار
ببار .......
در باريدنت من كوچه هارا گل خواهم كاشت
به نام تو گلها را خواهم خواند
اگر به مرغ سحر
سلام كنم
كه ميخواند...........
اگر به انحنای نگاه تو زنده شوم
بوی نیزار را به یادگار
با گلهای کوچک خشك کتاب حافظم
هدیه ميدهم به تو
میمانیم همیشه عاشق میمانیم
اگر سیب حوایی ما
حتی به کرم سیاهی آلوده شود
بهشت را در زمین جستجو خواهم كرد
راستی.....؟ تابهشت چند فرسخ مانده؟
اگر از آن دور ماندیم.......۱۱۱
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 9:49  توسط آرمان تیمور
|