دعا
هزار بار دعا ميكارم
در ميان خاكي كه برف گرفته
به خاكي كه آب ندارد
به كوزه اي كه آب نديده
به قبرهايي كه گمنام است
هزاربار دعا ميكارم
براي آمدن بهار
هزاربار امن يجيب ميخوانم
نمازم پر از چلچله است
پراز پرستوهايي
كه دور سرم ميچرخد
در مستي
هزار بار دستان كوچكم
را در خاك سرد مدفون كردم
لمس ميكنم
هزار بار شنيدم
باز بايد دعا كني
دعا ميكنم
كه بيايي
اگر دعاي من سبز شود
در اين كوير خشك
در اين زمان قحطي محبت از نو
دعا خواهم كاشت
اگر شكوفه در بلند جاده ها
سفيد ميكند
بخت نو عروسكان كوچه را
هزار بار دعا ميكنم
هزاار بار دعا خواهم كاشت
اگر لبي كه لمس ميكند
بوي ميوه رسيده دعا ي پر زاشك من
باز ميكند شكوفه هاي عشق را
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 18:10  توسط آرمان تیمور
|
مويه هاي شبانه
مرا به سايه مبر
كه آفتاب ميخواهم
پر از تلولو نورم
خورشيد ميخواهم
دو چشمم پر از مويه هاي شبانه است
مرا درياب
ماه كاملم
عكسم به روي آب بركه
موجهاي شبانه ميخواهد
مرا به ميكده بركه مستم من
مستي از هرلحظه لحظه ميخواهم
به يك جام سيراب نميشوم ازتو
در اين عطش
تلاوتم كن به روزهاي باراني
كه بوسه هاي گرم
يك به يك سبد
سبدهزار ميخواهم
مرا به باغ ببر
كه سبز خواهم شد
مرا به نگاهت
گهي مهمان كن
و يك سفره از نمك
از
سيب
مرا به چشمه نبر
كه دريا
ميخواهم
مرا به باغ ببر
كه سبز خواهم شد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 18:27  توسط آرمان تیمور
|
بي تو
اميد با توبودن
محال است مرا
ميدانم
بي تو ميشود به كوچه هاي هرزگي ويلان شد
به بوي عطر بي تو آويزان
به دار بي تو سر بر دار
تلاش بي ثمر
شب و روزم بسان شخم زدن
به روي سنگلاخ ميماند
گره ميخورم بي تو
من گره گره كور
به كور عصا بهدست هر صبح كوچه ميمانم
كه راهم را به اضطراب مي مميرانم
روي سنگفرش كوجه هاي
تشنه به باران
در هوای مه گرفته از دوده های شهر
من هنوز بي تو ميميرم
به حسرت نگاه گرم تو
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 18:50  توسط آرمان تیمور
|
مجنون
شبهاي بي خدايي
اما به طوف كعبه
آواره در نگاهت ديوانه وار چو مجنون
در بند زلف مستت
اما به ياد ليلي
در كوي مهربانان
اواي
غم سرودن
با تو خراب بودن
با تو چومست ديدن
باتو زخود رهيدن
ديوانه وار چو مجنون
شبهاي بي تو بودن
شعري به عشق سرودن
در شمع خيره ماندن
در غم به گل نشستن
اما تورا نديدن با ياد تو دويدن
در كعبه هروليدن
قربان شدن به نامت صد پاره جان تنيدن
از آه سينه ناله از عاقلي رهيدن
در خانه آرميدن
با ياد عشق خوبان
صد تير به تن خليدن
در قلب پاره پاره
در كوي تو تپيدن
ديوانه وار چو مجنون
با خون خود نوشتن
با ياد مهربانت در وصل آرميدن
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 9:59  توسط آرمان تیمور
|
صبح
صبح است آتشي بر پاست
باران ميبارد
و خدا اشكش جاري است
بين صد كوچه شهر
و خدا تقسيم ميشد
بين اطفال فقيز
بين دستي كه به دريايي او معتقداست
سهم من از تقسيم
جمع و تفريق من اوبا هم بود
زير جذر كلماتي از پرواز
ونگاهي سر لطف
در چرخش ارابه شوق
و رسيدن به شهري كه پر از خاطره بود
من خدا را هيچو قت نفروختم ارزان
و نمك را نشكستم در گلدان
من به نجوا به آرامي آب
در گوش پنجرها گفتم
كه خدا دست هر رهگذري بود و ميخواست
بفروشد او را
زود فرياد بزن
من كمي كم دارم از سهم خدا
من خريدار خدا هستم
ميخواهم
همه سهم خدا را از اين شهر بخرم
من خدايي دارم
كه از ديدن من غمگين است
و من
با ديدن او ميگريم هر شب
او در گوشه چشمم اشكي ريخت
من هديه او را مينوشم
باران را ابر را خورشيد را
من به پايان زمين معتقدم
من به آغاز هوا در كره همسايه
وبه پرواز كبوتر ايمان دارم
ميدانم دلتنگي
راز يك فاصله نيست
فاصله نقطه اغاز بي حوصلگي است
سهم من از لب معبود
به اندازه تنهايي من ارزش دارد
من بالهايم را باز كردم
دستهايم را با پر پروانه هماهنگ كردم
لخظه اي پرواز كردم
در مسير سفرم
شهرهايي را ديدم كه خدا را فوت مي كردند
به يك گوشه شهر
من بدنبال خدا
در پيچش پر پيچ زمان ميگشتم
پله هاي اوج ؛هنگام هبوط
ليز ليزند در لحظه بالا رفتن
من چقدر سيالم در پيچش دستان طراوت زده عشق
تو مرا وسعت ده
تا لب خط خدا
من از اين پنجره با چشم
نگاهت را فهميدم
بالها را چيدم
ودو بال وام گرفتم از او
بال عشقي بي پايان
و يك بال براي ديدن
راهي كه بايد بيپرم
پرواز مرا پر داده است
پرها را چيدم
تا به او آويختم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 13:44  توسط آرمان تیمور
|
بوي باران
بوي باران ميدهد دستان تو
بوي گندم هاي تازه از درو
بوي گلهاي اقاقي بوي ياس
بوي تاك و بوي خم هاي شراب
بوي انگورو شراب ناب ناب
بوي داغ آتشي در ياد يار
بوي عشقي در كنار شط خون
بوي مستي از دهان لعل دوست
در خماراست نو ر خورشيد
از دو چشم مست تو
در شراب مستي هر روز تو
چون خمي كهنه بجوشد روز شب
دست تو
مجموعه عشق است در دست من
مستي و وقت نمازو بانگ صبح
خود بدان حاليست
در ميخانه ها
بوي ياس صبحدم پيچيده است
گر گرفته آتشي
در پاي دار
من به نبض آب ميرقصم خرامان
روزو شب
منتظر در ديدن رخصاريار............
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 16:52  توسط آرمان تیمور
|
طوفان
نگذاريم گه كرمي لب سيبي بگزد
و به باغي كه بهار
تازه بيتوته به آن كرده هوا
بگريزيم
از انبوه هواي خفقان
در گذر از شب تاريك
به مهتاب
سلامي بكنيم
گوشه بال ملائك بگيريم به عشق
تا هبوطي
به خواب شب
تاريك زمستان نپرد
مثل يك خم
به خود جوش خوريم
باعث مستي لبهاي
خريدار شويم
سر انگشت
به نفرت
به كسي
تهمت تاريكي شب را نزنيم
تا هوا هست به يك بوسه
زدلدار خوش باشيم
زيريك كاج بلند
سايه بيد هوايي بخوريم
خيره در نور خدا
آبي خورشيد
ساعتها
در تجربه عشق به عادت
به سيبي كه هنوز
مزه تلخ لبي را نچشيده است
به نفرت
به فساد
بوسه باران نكنيم هر شب تاريكي را
ما به دريا نزديكيم
مزه باران را بچشيم
آبي باشيم
زورقي بايد ساخت
طوفان ميايد
باران ميايد
نوح به نزديكي آب
منتظر لحظه ديدار من است
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 9:12  توسط آرمان تیمور
|
شايد.....
خسته اي
در بدري زخم دلي
با دل من باش
همراه
به بيتوته
تا وقت سحر
مرهمي هست
اكر كينه نبود
و حكيمان به روان بودن رود
و به ارزاني نور
مرهمي بر دل بيمار
به درمان ميكردند
شايد.................
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 14:0  توسط آرمان تیمور
|
عاشق بميريم
اگر يك روز به زندگي مانده است
بيا كنار هم
عاشق بميريم
اگر براي هم شاد باشيم
بي منت فردا
اگر به عاشقي نگاه تازه اي
براي سكه هاي جيبمان
نگاه نكنيم
بيا پرنده هارا
پرواز دهيم
براي سرو خسته
ايستاده در چمن
براي پرستو نامه اي بنويسيم
كه زودتر بيايد
تا روز آخر عمرمان در بهار باشد
كه در انتظارگل
بهارزودتر ميآيد
روز آخر است براي من
اگر براي تو
زندگي جاري است
عاشق ميميرم
ميدانم هنوز
عشق نمرده است
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 8:56  توسط آرمان تیمور
|