عمرگل
مثل يك ستاره آمدي رفتي
در شب سياه من اي نور
غربتي زدي به روح
بي طاقت
شبيخون تازه اي به احساسم
دركوير خشك تنهايي
ز اشك ديده ام
قطره اي به آسمان لغزيد
باران باريد
گلي به سرزمين خشک من روييد
حسرتا
گذشت ايامم
چه كوتا بود
عمر گل براي بوئيدن
شعر
در شب سياه من اي نور
غربتي زدي به روح
بي طاقت
شبيخون تازه اي به احساسم
دركوير خشك تنهايي
ز اشك ديده ام
قطره اي به آسمان لغزيد
باران باريد
گلي به سرزمين خشک من روييد
گذشت ايامم
چه كوتا بود
عمر گل براي بوئيدن
مهتاب روي تو
شمشير عشق را
ير شانه مان نشاند
دربنذ زلف شب
زنجير عاشقي
بر دل نهاد و رفت
بر لاله هاي گوش
حلقه نهاد ورفت
خورشيد روي تو
بر من نشسته باد
تا روز واقعه فصلش گسسته باد
گيسو به بند او
پيچيدو غم نرفت
گلبرگ نازكي بر شاخه مان نشست
بر شانه مان دوبال
رونيد هدر سحر
ما رانهادو رفت
گفتا بيا دمي
با زلف عنبرين مستم نمود ورفت
با بال عاشقي با درد غربتم
در اين زمين خشك
مارا نهاد ورفت
مهتاب روي توهديه ميدهد
روزي صبح ما
يك صبح پر فروغ
در انحناي موج
در بند يك كمان
باران اشك ما باموج رنگها
بااسب ابلقي تا اوج آسمان
بامهر داغ عشق
بر مانشانه ها
بنهاده و خود برفت
اگه پاكم توي چشمات
همه از اشكه
دو چشماست
كه ميباره توي شبها
اگه اشكيه تو چشمام
همه از برق نگاهي است
كه زدي به جام رويام
اگه صبحم مثل شبنم
روي گلهاي اقاقي
گر لطيفم مثل بارون
همه از شرا ب داغه
از ميان جام لبهات
اگه جاريم مثال رودم
مثل رودي كه تمام آرزوهاش
ديدن روياي درياست
يه شبي ميون رويام
وفتي يک موج غريبي ميزنه به ساحل دل
ميشم همنشين دريا
تا طلوع صبح فردا
خيمه شب
همه جا خيمه شب ريخته رنگ
مثل تاريكي گيسوي بلند
تكه اي از خورشيد
روي فرشي از شب
شب و تاريكي واشك
زوزه دارد گرگي
به لب چينه نشسته است جغدي
در قفس خواند به آوازحزين مرغي
سگ ولگرد به شب گردي ده
گربه ها بر سر ديوار دلند در دزدي
شب و تاريكي و سرما و سكوت
تكه اي ازخورشيد
تابيد به چشم
مثل رخصاره يار
مثل يك سيب بلور
مثل يك آتش داغ
شايد هم
عكس تو در حوض پر آب
ماهي دل
ميرقصد
روي شبتابي خورشيد به ماه
شب مهتابي و ماه
روي رودي لرزان
خيره در چهره مهتاب
نشستم آرام
تا به صبحي
پر از شبنم ياس
مي آمد
خورشيد
شايد هم
صبح شده است
وتمام خورشيد
درگردش روز
مثل يك دل شده است
بي شك. درست
دل من گرما را
آفتاب راميطلبد
گرچه دل گاهي
به يك تكه خورشيد
به شبهاي غريبانه
دل خوش باشد
هبوط
شبها به خواب پنجره چنگ ميزنم
به بي خوابي چشم هايم
چشم به راهم
به چشم او
كسي كه ميآيد
اگر در خيال ما
خيال او در خيال ما
شب است
شبی سياه كه مه گرفته جاده ها
شب است و شب در شب پنهان
شبها در شب
خيمه در مرزهاي ما ميزند غم
آنچنان كه در خود فرو ميريزم
جامه هايم به تن
پاره پاره ميشوند
و من هرلحظه در هبوط عرياني
آنچنان كه تن به برگي پوشيده ميشود
خيال من هم چنان نقشی
به شرجي دلها ميزند آهنگ
كه خفقان لحظه ها را
لحظه لحظه جار ميزنم
به آسمان تو
به قطعه برگي از زمان
در خودم نميگنجم
مثل آتشفشان سر ميروم
چشمهايم آنجنان ميسوزد
كه جنگلي به خط استوا
و دل چنان به دود ه هاي شهر
تيره ميشود
که در خيال من كبوتران
ميان آسمان ما
پريده از ميان سينه هايمان
عشق بازي نمي کنند
به شهرهاي آهني به دوده هاي شهر
من از تو محو ميشوم
زمان ميرود ز دست
زودتر از هر وقتي كه بي تو بود
ديدي چه كم ميشود
با تو بودن ؟
بي تو بايد با تو بود.
بادا باد
هر جه شد گذشت
زلف رها در باد نگاهم
لايق اين مستي نبود
مستي چشمت وا نكرد
گره از دل
به پايم غلها
بادا باد هر چه بود
صداي زنگي بودكه برد از يادم
كم مي شوم
مثل يك تكه يخ
دلا بيتوته كن
بيوفا شايد زماني مهربان شود