تاول عشق
حالا تو هم خيال تلخ
شعر من شدي
هم سرنوشت مبهم
تاريكي و سكوت
امشب تو هم پياله
در مستي و شراب
جام شكسته مجنون
پر از شراب شدي
در بن بست
كوچه هاي تنگ دل
شمعي به شبهاي
شعر من شدي
وقتي رديف و قافيه
در,شعرمن به خود لرزيد
در كوچه هاي غربتم
عصاي دست من شدي
از ديده ام نهان شدي
چشمم به راه ماند
وقتي به
تاول عشقم
گهي تو چنگ زدي
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 11:33  توسط آرمان تیمور
|
قوس چشم
به قوس چشم و چشمكي
كه در وجود من نشسته
سايه اش
قامتم به قوس چشم او
مثال قوس ماه
خميده ميشود
دوچشم من به شب
مثال يك ستاره ميشود
براي حس بوي وعطر او
سيب سرخ عاشقي
به دست كودكان شهر
هديه ميدهم
با طناب دل به روي خانه اش
دو چشم بي سويم روانه ميكنم
به ديدنش چو تازه ميشوم
ميرود به باد سر كشي
مه از ميان خلوت شبانه ام
براي محفلی كه ازآن ميان
به آسمان ترا صدا كنم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 13:30  توسط آرمان تیمور
|
كودك
كودكي بدنيا آمد
به قعر درد
شنيده بود مادر
به جيغ كودكانه اي
كه از تيرك بلند آسمان
خروس ميخواند
براي كودكان هنوز
زمين نمرده است
سفره اي
و دانه هاي گندمي به ديم
سبز ميشود
و چشمه ها به به دشت خشك
به چشم مي آيند
تكه تكه ميشود
لحظه ها
و تكه هاي آن شكسته ميشود
در بلور قلب
به واپسين هفته هاي بي توباز
در سكوت من
خنده مات ميشود
در شمع خاموش لحظه ها
ترس را حمايل ميكنم
به منزلي كه دل در آن حراج ميشود
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 11:37  توسط آرمان تیمور
|
آفتاب
بگذار آفتاب
از لابلاي پرجين
بر كپرهاي بيتابي مان بتابد
شايد چوپانان
گاهي گله خوشبختي را از قريه عبور دهند
من نياز به بره اي دارم
براي آفتابي كه بايد به قرباني عشق هديه داد
بغچه تنهايي را باز كرد
و تا صبح به تابش آن دل بست
در غبار شب هاي يلدايي
شايد يكي از راه بيايد
با نان سنگگي
از آرد گندمي
كه با عشق سبز گرديده
در گندمزار عاشقي
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 17:46  توسط آرمان تیمور
|
آغاز
تصوير مبهمي از تو بود
كه بر روي ماسه ها باشيد
به هيج طرف
تصوير ساده اي
براي دوست داشتن
شعله وار مي سوزم
تنها جراغ روشنم
در شب
خيال تو
باور كنيد
سوختن
آغازسبز تازگي است
آخرين نقطه براي كلام
بودني است
كه پايانش را جشن ميگيريم
هميشه با من باش
به محض از هم جدا شدن زخود
به نقطه هاي آخر كلام عشق
و آخرين طپش
تو صاحب باش
لرزيدن دلم را
هميشه با تندي نبض تو باد
نفس هايم براي روييدن
به وسعت آسمان
به خط ابروان باد
دراز باد
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 14:57  توسط آرمان تیمور
|
بازهم خيال
راست ميگويم
بدون هيچ كلك
در همين نزديكي
كنارم نشسته بود
آرام خيالت
كه هر شب چو شمع مي رقصد
در خوابهاي تكه تكه ام
مرا ميدواني در دشت پر ز تيغ
در آبي هوا
روياي تازه اي است
فرو ميرود تا هبوط من
در يك زمين خشك
بادي وزيد
آرام
در آسمان معلقم هنوز
مي بارم
مثل باران
در حوض كوچكي
مثل يك قطره پخش ميشود تنم
قطعه فطعه ميشود
هر شب
در خيمه هاي بي ستون
كه به باد آويزانند
آرام و بي صدا
مثل يك قاصدك
مثل بال هاي كوچك فرشتگان
كه از كنارمان كوچ ميكنند
هر روز
تفريق ميشود
حضورشان
روح خسته ام
بوي ياس
بوي گلهاي سرخ
بوي صبحهاي تازه باران خورده
را در زنگ اشتران
بوي نامه اي ز تو
كه بوي گلهاي تازه در بهار ميدهد
طلب می کند زمن
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 19:44  توسط آرمان تیمور
|
بوي باران
بوي باران ميدهد دستان تو
بوي گندم هاي تازه از درو
بوي گلهاي اقاقي بوي ياس
بوي تاك و بوي خم هاي شراب
بوي انگورو شراب ناب ناب
بوي داغ آتشي در ياد يار
بوي آبي در كنار شط خون
بوي مستي از دهان لعل دوست
در خماراست نو ر خورشيد
از دو چشم مست تو
در شراب مستي هر روز تو
چون خمي كهنه بجوشد روز شب
دست تومجموعه عشق است
در وقت نماز
مستي و وقت نمازو بانگ صبح
خود بدان حاليست
در پيمان ما
بوي ياس صبحدم پيچيده است
گر گرفته آتشي
در پاي دار
من به نبض آب رقصان
روزو شب
منتظر در ديدن رخصار تو............
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 14:11  توسط آرمان تیمور
|
به خيال
مثل يك ساقه تردم
كه ديگه رمق نداره
به دو چشم مهربونت
ميشه تازه رنگ برگم
توي خواب غنجه ها نشستم
ولي چشمام كه ميشه باز
جز خيال باطلي نيست
مثل شب كه در كنارت
به خيال خود رسيدم
مثل پروانه كه رقصيد
به شب چله به دورت
پر بال من شكسته
دلمو براي ديدن تو
به خدا
به آفتاب
به نواي خوب باران
به ستاره ها سپردم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 11:7  توسط آرمان تیمور
|