باد
هنوز زمينهايي مانده اند
كه گذر زآنها نكرده اي
آب
عطش ناكند دشتهاي كويري
براي قطره اي باريدن
آتش
دلي هنوز براي سوختن
خواب عاشقي ميبيند
بهار
سوار فصل
بدنبال تازگي تازيد
باران
ببار بر آتش تفتيده قلبم
كه در بهارديگري
شايد دوباره
روئيدنش نشان شود
شعر
آب
عطش ناكند دشتهاي كويري
براي قطره اي باريدن
آتش
دلي هنوز براي سوختن
خواب عاشقي ميبيند
بهار
سوار فصل
بدنبال تازگي تازيد
باران
ببار بر آتش تفتيده قلبم
كه در بهارديگري
شايد دوباره
روئيدنش نشان شود
مجنون
شبهاي بي خدايي
اما به طوف كعبه
آواره در نگاهت ديوانه وار چو مجنون
در بند زلف مستت
اما به ياد ليلي
در كوي مهربانان
آوای غم سرودن
با تو خراب بودن
با تو چومست ديدن
باتو زخود رهيدن
ديوانه وار چو مجنون
شبهاي بي تو بودن
شعري به عشق سرودن
در شمع خيره ماندن
در غم به گل نشستن
اما تورا نديدن با ياد تو دويدن
در كعبه هروليدن
قربان شدن به نامت صد پاره جان تنيدن
از اه سينه ناله از عاقلي رهيدن
در خانه آرميدن
با ياد عشق خوبان
صد تير به تن خليدن
در قلب پاره پاره
در كوي تو تپيدن
ديوانه وار چو مجنون
با خون خود نوشتن
با ياد مهربانت در وصل آرميدن
توي پس كوجه دنيات
رقص شمع سقاخونه ام
توي جشماي قشنگت
اگه جشماتو ببندي
ميسوزم مثال شمعي
كه نشته در غريبي
توي سقاخونه دل
ميسوزه تا تو بيايي
نكنه كه باد غربت
بزنه خاموش بشم من
اگه شمعم كه ميسوزم
اگه دردم كه هزارم
اگه پاكم توي جشمات
همه غريبي من
توي اشكيه كه ريخنه
از دو جشمام توي شبها
بيتوته
شب از شمارش ستاره بي هوش شدم
براي ديدن خورشيد
تا سحر در مهتاب ديدگانت
به خيال
بيتوته كردم
به آب ديدگان
مويه كردم
صداي مرغ سحر
چون ميخواند
بيدار خواهم بود
مثل عبادتم
مثل اذان صبح
مثل نفسهاي مكررم
آسمانم پر از كبوتر است
بي تاب
قصه اي را براي تو
در خط سرخ آسمان
با خون دل نوشته ام
مثل كبوتري
بالم شكسته است
پر مي زنم براي ديدنت
پرواز ميكنم در هواي تو
صبور ميشوم در نبودنت
خسته ميشوم در مسير تو
آغاز يك فراق
با گفتن سلام
تازه ميشوم
در فصل كهنگي
براي ديدنت
زنده ميشوم
دلواپسی
ماهي سرخ بلورم مرد
به روياي تو باز
به يك باغ كه در آن هيج درختي نيست
جز تيرچه هاي بتني
باغهاي سيماني
خشتهاي سوخته مشبك
ترافيك دوده اي سياهي ناتمام
در شب تار همه زنداني .......................
من خاصيت چشم ترا فهميدم
كه شب تيره به مژگان تو زنداني بود
ميپيچد در قفل نگاهت انفجار ي سنگين
در زميني كه هزاران بار ميسوزد
به جايي كه به دل شهرت دارد
و دل سوخته از چنس تو نيست
جنس هيچ كلمه كه بشناسيم نيست
جنس ابري است كه از چشم به باران ميريزد
روي لغزان نگاه
در شبها
من به تابيدن آينه
به حوضي پر از ماهي سرخ دل بستيم
تا به دريا كه هزاران ماهي در ان منعكس است
گاهي به تجسم به خيال
گل سرخي لبخند می زد
ماهي سرخ بلورم مرد
به روياي تو باز
من پر از حركت پروانه ایي شعر توام
رفتن من به شهري است كه نامش عشق است
با دلواپسي كه امروز زياد از ياد ميرود
در قاموس هر جايي
اكسير كميابي است كه عاشق كمه .كم
معشوق پيچ در پيچ
به پيچشي از ريا غلطان
ماهي سرخ بلورم مرد به روياي تو باز
ضربان صفر زياد ميشود
ولي هرگز به خود ماندن نيست
بلكه به قضا قضاوت كردن است
رفتن من به شهري است
به نام دلواپسي
كه امروز زياد از ياد نميرود
براي پرنده هايي كه آرام مي پريدند
در فصل كوچ
براي رسيدن به خورشيد نكاه تو
به شهري به نام يار
هنوز بايد پرواز را به خاطر آورد
براي
ابي ارام هوا
و فصل باران
كه مي آيد
ميدانم زماني نمانده است
تا لمس دستهاي مهربان
شهادت حضرت فاطمه بانوی سبز عالم را تسایت میگویم
با اشک
بی همرهی
دلم گرفته از های هوی شهر
ناله هم امانم بریده است
اشک دیگر چاره ساز نیست
کجاست دستهای مهربانی
که مثل هیچ کس نیست
مثال تو در عالم
هیچ
نشانی نیست......
از من عبور نكن
كه اشك جشمم به شرم ميريزد
نگاهت نمي كنم
نگاهم
پراز درد است
من از تفدير وازه ها
هركز سخن نكفته ام
كه وازه ها پوسيده مي شوند
دستهايم خالي است
آغاز ديگر
تو از بدايت هر چيز اغازيدي
من از نهايت تو
از خواب تشنگي سيرابم
ميلاد دختركان كوجك خيال
براي هستي اميدي هست
خالق هنوز نااميد از خلقت نيست
از انگور باده از زغال اتش
از بوسه هاي گرم
عشق را بايد ساخت
از قصه هاي گرم دست دوست
در شب سرد پاييزي
گردنبتندي از ستاره بايد ساخت
سربدار
من امير سر بدارم بر سر دارت صليب
انقدر نالم به ضجه ناشكيب
تا شكايت ها رسد بر روي ميغ
ابرو خورشيدو صنوبر
بيد مجنون بشكنند
عاشقم ديوانه ام
در اوج مستي عاقلم
هرچه بادا باد
محتاج رخ خوب توباد
مفلس كوي تو او
در درد عشق
الوده باد
ياد
من از تو سيرابم
به ياد تو شادم
اگر كه خود رفتي
نگير ز من يادت
|
|