شهر بي نفس
سلامت ميكنم اي شهر من
از ارتفاع تازه عشقم
صعود تازه اي داري
براي من مثل قريه سبز
مثل مادر مهربان
برايت تازگي آورده ام
اي شهر بي نقس
در خود گم ميشوي
آسانتر از ابري
كه از عبور بادميميرد
شعر
سلامت ميكنم اي شهر من
از ارتفاع تازه عشقم
صعود تازه اي داري
براي من مثل قريه سبز
مثل مادر مهربان
برايت تازگي آورده ام
اي شهر بي نقس
در خود گم ميشوي
آسانتر از ابري
كه از عبور بادميميرد
مهتاب
اگه شب مياي مثال مهتاب
اگه روزي ازعيار خورشيد
اگه بيداري به رنگ دريا
اگه خوابي مثل گلها
توي خواب غنچه هايي
همه چي برام شكسته
مثل يك بلور نازك
مثل يك ساقه ميخك
كنج تنهايي لبهات
اگه باز سلام كني به چشمام
من بهت ميگم
خدا نگهدار
جشم شب
بر باد رفت
روايتي كه از تو در صبح ذهن من بود
و تا غروب
در نكاه تو خیره لرزيدم
به رغم گرمي خورشيد...
شب در ياد تو ويلان
به تندي تند باد وزيدم.
در جشم شب كور خواهم شد
واز شهر گذر ميكنم.
اميد رستكاري از جشمه اي
كه در ان اب نوشيدیم نيست
بايد رفت
به شهري كه در آن شب نيست
غروبي نيست
باغ هست
مهرباني هست
تاك هست
و ابري براي گريه كردن
هواي باران مي بارد
به شرط نگاه
توبر من
كه در دلم به ارزوي ان
هزار وادي
براي ديدنت
هراسانم.
پير خاموشي
در كنار من لرزيد
و يك كلام را زمزمه كرد:
براي تابيدن
دوباره ميشود به شهري
نشانه رفت تير آرش را
كه در كمان او
يك دل پر از خون عشق
تپيدني باشد ..........................
همیشه جمعه ها حالم میگیره نمیدونم چرا اما فقط میدونم هیچوقت نمیتونم تعطیل باشم حتی جمعه ها هم ...............................
فردا مطلب جدیدی مینویسم ............................. شاید اگه بیکار شدم
ما
يك قدم براي تو
يك فدم براي من
و مانده در ميان
ما شدن
وطفلكي
ما،
جفدر غريبه ميشود
ما، بي تو
و من ،بي تو
و ما براي
ما شدن
جفدر به خورشيد
به نور
به كرما محتاجيم
وصل
برای یار ندیده، برای گناه نکرده
برای هبوط
ممنوعه تناول نکرده هیچ میوه ای نگاهی
برای سکوت قدیمی
در پستوهای خاطرات شبگردی
تا صبح به انتظار مویه کردن
گریه .......تنها درمان من
خنده دیگر به لبهایم مهمان نباش
اشک خیمه برافراز که یار
هنوز پنهان است
در حجاب تنهایی..... هنوز بادی میوزد
شاید پرده برافتد گاهی، اما،
هنوزبه پنهانی
برایش پنهان. باید پنهان گریه کرد
در سکوت............
و به امدن باید دل بست
تا رفتن برای مان سهل به انتظار پیوند شود
وصل را هنوز باید در خاطرات زنده کرد
هرچند اشک یه چشم
بغض در گلو
خون به دل
تیغ به پا
و خنجر بر تنهایمان
سکوت کرده باشد
باید دوید ........ هنوز باید دوید
دستم چو ميرسد به شيشه
جز يك بلور خواب نيست
ياسي به انگشت ميزند
به جام شيشه ام
دستم به مهرباني
دراز ميشود
اما خيال خام
جز بختكي سزاش نيست
صدايي ميرسد
زان سوي پنجره
اين صدا
جز صداي باد نيست
اشكي ميان ني زار مژه ها
جز براي دوري از اين خيال نيست
شکایت
از تو شكايت كردم به دل
كه ناله كمتر كن
دل به اه سینه گفت: به چشم بگو
كه مويه كمتر كن
دو ديده گفت: به لب بگو
كه شكوه كمتر كن
لب گفت: جفا نكن به ما
سكوت كن مارا زهم جدا نكن
به خوان خود
كه خوان زندگي به شهر خوانده ها
طراوتي دهد مرا
به كوي و خانه ات كه دل در آن پريده است
پرنده ام خسته از زمين و از زمان
به روي شاخه ات رسيده ام
به تير نفرتت مزن به من
زكوي خود مران
كه عاشقي سزاي بلبل است
به باغ زندگي
گلي كه غنجه كرده است
ميان جان من
به عمر كوته اي كه در كمين نشسته است
خزان، مران .
بخوان مرا
به سفره اي كه شهد عاشقي
ميان ان به عاشقان جرعه اي
براي مستي دو روزه اي عطا كنند
به فصل تنگ دلشكستگي
مرا بخوان
كه شهر من
سياه و شهر تو سپيد
و كوجه هاي شهر من
پر از پريدن سپيده هاست
مرا به آسمان ببر
كه كوچه هاي ان پر از طراوت است
و نغمه هاي شعر زندگي
مرا بخوان
به خانه اي كه اشناترين حروف زندگي
كلام اولش
به نام تو نوشته ميشود
به لوح تازگي
مرا به ديدن دو جشم مست و خسته اي ببر
كه از ميان دل
پلي ميان انحناي قلب من كشيده است
مرا به لمس هرچه گرمي از صفا و زندگي است
مرا به شهر تازه اي كه اب جشمه اش
براي تشنگي
به مرگ سلام ميكند
مرا بخوان.
من از طلوع نور تازه اي سخن نگفته ام
براي ديدن ستاره اي
به خورشيد اخم نكرده ام
و سنگ نفرتي به آدمی
رمي نكرده ام
مجنون
شبهاي بي خدايي
اما به طوف كعبه
آواره در نگاهت
ديوانه وار چو مجنون
در بند زلف مستت
اما به ياد ليلي
در كوي مهربانان
اواي غم سرودن
با تو خراب بودن
با تو چومست ديدن
باتو زخود رهيدن
ديوانه وار چو مجنون
شبهاي بي تو بودن
شعري به عشق سرودن
در شمع خيره ماندن
در غم به گل نشستن
اما تورا نديدن
با ياد تو دويدن
در كعبه هروليدن
قربان شدن به نامت
صد پاره جان تنيدن
از اه سينه ناله
از عاقلي رهيدن
در خانه آرميدن
با ياد عشق خوبان
صد تير به تن خليدن
در قلب پاره پاره
در كوي تو تپيدن
ديوانه وار چو مجنون
با خون خود نوشتن
با ياد مهربانت
در وصل آرميدن
باران
نقش تكرار تو در نم نم باران باريد
جادو ي غم با عشق
رد پاي من و تو
در كف باراني كوجه
به سرتاسر يك شهر وصل شده است
آنجنان وصل شده است
كه به تقدير محال است
مثل يك جام ترك بردارد احساس
مهرباني به سراغم هيج نيامد امسال
زود فصل پاييز گذشت
طعم روياي تو يك ميوه كال
در بزاقم باقي ماند
سهم من از پرواز
سر به هوا يي بود
براي نم نم باران
به روي رد پاي غريبي
كه از شنزار گذشت
و دوانيد رگ حادثه در دشت سكوت
و نشاني ها را داد
كه جقدر فاصله ها نزديك است
و به اغاز زمين وصليم
انجنان تا که دستی به آبي بزنيم
آسمان ميلرزد
ماه صد پاره به خورشيد شبي ميماند
كه به سجاده نماز ميخواند
در دعاي باران
عكس من مي لرزد
در برکه تنهای سکوت
مثل چشمم كه هرروز گريان است
جبر یعنی تشنگی همیشگی کنار آب/////////
پروانه وار
به اوج آسمان
بالاتر از ابرها
صدايم رسيده است
تركش نمكنم
ريحان به خواب رفته بود
پونه دلش گرفته بود
شقايق پر از داغ سينه بود
گلي كه غنچه گرده است
تركش نمي كنم
اسب نیزه بدست زمان می تازد
عمر میرود
پیر میشویم
چه باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در ساقه تو
تا به هم ماشويم
ساقه اي لرزانست
بايدپيچيد
ساقه ها محكم خواهد شد
بين تنهايي و شوق
نور خورشيد مي نوشم
وبه اوج ميپيچم
بايد پيچيد در ساقه ما
من وتو ما شدايم
و تنومند شده ايم
و تبر ميداند كه ما
ما شده ايم
دستم چو ميرسد به شيشه
جز يك بلور خواب نيست
ياسي به انگشت ميزند
به جام شيشه ام
دستم به مهرباني
دراز ميشود
اما خيال خام.
جز بختكي سزاش نيست
صدايي ميرسد
زان سوي پنجره
اين صدا
جز صداي باد نيست
اشكي ميان ني زار مژه ها
جز براي دوري از اين خيال نيست
پر از تلولو نورم
خورشيد ميخواهم
دو چشمم پر از مويه هاي شبانه است
مرا درياب
ماه كاملم
عكسم به روي آب بركه
موجهاي شبانه ميحواهد
مرا به ميكده بر
كه مستي هرلحظه لحظه ميخواهم
به يك جام سيراب نميشوم ازتو
به عطشناكي
مرا نكش در تف
كه سوحته ام
از عطش نمي ترسم
تلاوتم كن به روزهاي باراني
كه بوسه هاي گرم يك به يك سبد
سبدهزار ميخواهم
مرا به باغ ببر
كه سبز خواهم شد
مرا به آتش
مرا به هركجا كه تو ميداني
به دريا به كوه به دشت كوير به كوهستان
لب چشمه به اشتي سابه با خورشيد
به اسمان كه دلش پر از باران است
به ابري كه آبستن از ترشح درياست
مرا به به نگاهت
مهمان كن
و به يك سفره از نارنج از سيب
مرا به چشمه نبر كه دريا ميخواهم
مرا به باغ ببر كه سبز حواهم شد
حسرت
هواي ذهن من پر از هيوا ست
من از تقاطع لحظه هاي تكرارم
كه در ميانه گنديدم
من از سقوط كابوسها
در خيال خود پرسيدم
كه من عاريه اي شدم
از دگر بودن ؟؟؟
من جذر يك حساب بي سودم ؟
من از مضاربه اعداد بي قرار فهميدم
كه انقضاي زمان را
به اشك ديده بايد پر كرد
براي زماني
به حسرت
از پشت پرجين به اسمان تابيدن
شمع
هر شب به ياد رويت
چون شعله هست رقصان
نقش رخ منيرت در ديده ام نمايان
د رخلوتم نشستي
اما به دل به عشقم
دل را به دل نبستي
پيمان عاشقي را با جام مي شكستي
در ديده ام نشستي
خيمه زدي و جستي
عصيان
مست مستم
مستي هم از من شكايت ميكند
گرم گرمم
آتش از من هم خجات ميكشد
چون برافروزم
به ديدارش شناور ميشوم
همجو زورق
من به دريا زير و بالا ميشوم
ميروم در سينه آتشفشان
اما دلم
مثل يك فواره
عصيان ميكند.
همچو خورشيد
من قباي اتشين بر تن كنم.
نيست آرام اين دلم
ميلم به بالا ميكشد
نگاهم كن آرام
نگاهم كن
در سنكفرش كوجه ميلرزد باد
اشك ميبارد به شاخه هاي تاك
ميلرزد شاخه اي به شيشه
صدايم ميكند هوا
كوجه تاريك است
دلها دلكير است
راه دور است
آمدن هنوز نامعلوم
آمدن كسي كه ميايد
هنوز
به فصل آمدنش
بايد دل بست